تبليغاتX
๑۩۞۩๑ انجمن شاعران مرده ๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑ انجمن شاعران مرده ๑۩۞۩๑

اگر بکوی تو باشد مرا مجال وصل@ @ رسد بدولت وصل تو کار من با صول

سهراب سپهری،

 

ای خدای دشت نیلوفر!

کو کلید نقره ی درهای بیداری؟

در نشیب شب صدای حوریان چشمه می لغزد:

ای در این افسون نهاده پای،

چشم ها را کرده سرشار از مه تصویر!

باز کن درهای بی روزن

تا نهفته پرده ها در رقص عطری نست جان گیرند.

 حوریان چشمه ! شویید از نگاهم نقش جادو را.

مو پریشان های باد!

برگ های وهم را از شاخه های من فروریزید.

حوریان و مو پریشان ها هم آوا:

او ز روزن های عطرآلود می بیند گلی همرنگ،

لذتی تاریک می سوزد نگاهش را.

ای خدای دشت نیلوفر!

باز گردان رهرو بی تاب را از جاده ی رویا.

-         کیست می ریزد فسون در چشمه سار خواب؟

دست های شب مه آلود است.

شعله ای از روی آیینه چو موجی می رود بالا.

کیست این اتش تن بی طرح رویائی؟

ای خدای دشت نیلوفر!

نیست در من تاب زیبائی.

حوریان چشمه در زیر غبار ماه:

                ای تماشا برده تاب تو!

                 زد جوانه شاخه ی عریان خواب تو.

     در شب شفاف

 او طنین جام تنهائی است.

تار و پودش رنج زیبائی  است......

در ته شب حوریان چشمه می خوانند:

ریشه های روشنائی می شکافد صخره ی شب را.

زیر چرخ وحشی گردونه ی خورشید

بشکند گر پیکر بی تاب آئینه

او چو عطری می پرد از دشت نیلوفر،

او ، گل بی طرح آئینه،

او، شکوه شبنم رویا...

 

 


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 18:36  توسط فرشته مرگ  | 

نامه ای به خدا .........

 

به نام او ...

روزگار به نظرت به خوبی میگذرد

نمیدانم .. خوبها میگذارند ..که کمی هم به ما بدها .. نگاه کوچکی بیندازی یا نه؟

حرفهایم را سوال نمیکنم... تمام عمر را از تو سوال کرده ام ..

وهیچ جوابی نشنیدهام... میگویند وقتی جواب نمیدهی .. یعنی صبر کن

و من هم صبر کرده ام ..

صبر کردام و این شد روزگارم ... خود تو گفتی ..

مرا صدا بزن .. به سویت خواهم آمد ...

خودت میگفتی اگر یک قدم به سوی من برداری

من ده قدم به سویت خواهم برداشت

تمام روزهایم را با هر سختی و زجری بود به پایان رساند ام .. از تو گله نمیکنم..

اما.. گذشته ام را ببین ..

روزهایی که همه هم سن و سالان من در آغوش پدر و .. آرام میشدند ..

من سراغ انها را از این و ان میگرفتم ..

 

مادرم کجاست .. پدر من پس کیست .. آنها میگفتند رفته اند مسافرت ..

عجب حرف خنده داری... مسافرت ..

بزرگتر که شدم .. در اغوش مشکلات .. و دلتنگی ها .. گام بر میداشتم ..

تنها .. بی هیچ امیدی .. اما لب از گلایه دوختم

بارها شکست را در اغوش کشیدم ...

بارها زمین خوردن در زندگی را تجربه کردام...

بسیار پیش امد که از سر خستگی و نا امیدی

فقط خواب را بهترین راه برای آرامشم میدیم ...

هزاران بار .. به دلی پاک .. اغوشم را برای ..

دوستان گشودم .. اما آنها هم مرا رها کردند ..

صدها بار .. دل پاک و ساده ام را به دست به اصطلاح عشق پیشگان دادم ..

اما سر انجامم جز حرف تلخ و خنده داره .. ما برای هم ساخته نشده ایم را شنیدم

راستی تو مگر گریه های هر هفته مرا به روی نعش مادرم نمیبینی ..

مگر تو هر شب نمیبینی .. تا اشک چشمانم را خسته نکند نمیخوابم

مگر فریادهای مرا هر لحظه که ازاین و ان ضربه خورد ام را نشنیدی....

مگر هزاران بار همین من .. نبودم ... که با دلی پر از امید ..

رو به سوی تو آوردم .. و همین تو

چه نا امیدانه مرا راندی... حتی جوابم را ندادی... که یعنی باز هم صبر کنم

تو می گویی تو گناه میکنی.. راهت را اشتباه رفته ای..

کارهایت انی نیست که من گفته ام ... حرفهایت را اشتباه میزنی

اما تو خود بگو ... در کجایاین زندگیم ..

کسی را فرستادی که مرا اندرزی دهد ..

 راه را نشانم دهد ... سیلی روی گونه ام بنشاند

و بگوید کاری که کردی گناه بود حرفی که زدی اشتباه بود

تو که همه را از من گرفتی.. تو که تا توانستی .. مرا تنها تر کردی

اما باز هم لب از گلایه فرو بستم

خودت میبینی .. با تمام وجود برای عزیزانم ..

آغوش میگشایم و تا حد توانم .. برایشان جان میشوم ... خودم خاموش میشوم

تا آنها سرد و تاریک تر نشوند...

خودم را خسته نشان نمیدهم .. تا آنها نا امیدتر نشوند

اما باز این منم که می بازم ...

باز دوباره این طعم همیشگیه شکست را زیر زبانم حس میکنم

اما خودت شاهدی و واقفی که هیچگاه نگفته ام و نمی گویم ..

خدای من .. چرا از من گرفتی.. چرا دستم را نگرفتی.. چرا نمیشونی..

چرا نمیبینی.. چرا نگاهم نمیکنی.. چرا .. چرا ..

دیگر عادت کردام ... به بی تفاوتیها .. آنقدر از بندگانت دیده ام .. ..که..

ولی این بار دیگر .. میخواهم بگویم ..

 خسته شده ام.. انقدر که گفتم خسته شده ام ..

 با همین .. دل پر دردم .. که دیگر انگیزه ای

برای گفتن این کلمات تکراری ندارد ..

میگویم .. نا امید شده ام.. به بن بست .. خورده ام ... تمام شده ام

درپس هر حرفی که کسی به تو میزند .. از تو خواهشی هم میکند..

اما من از تو هیچ نمیخواهم ...

اگر بدهی یا ندهی دیگر برایم فرقی نمیکند..

آنقدر زجر و بد بختی به دوش میکشم ..

که مزه روزهای خوب را از یادبرده ام ..

 فکر میکنم.. خوشبختی که میگویند همین است ...

عادت کرده ام .. شبها گریه کنم. نه برای تو ..

نه برای پدر و مادرم .. نه برای خواهرم .. نه برای هیچ کس..

فقط برای خودم و یاس مهربانم ..

در این دنیایی که همه برای مرگ هم رقص میزنند ..

 فقط اوست که در طول زندگیم ..

به من فهماند که من هنوز هم وجود دارم ..

 همه چیز را به من داده .. بدونه این که برای این چیزها به او التماس کنم

اگر کفر است حرفهایی که میزنم ..

اگر میگویم .. تو چیزی به من ندادی و او در عوض داده ... اشتباه گفته ام ..

او همانی است که من میخواستم .. برای همین هم .. از تودیگر هیچ نمیخواهم ..

درست است که هنوز هم در اوج تنهاییم ..

شبهایم همان شبهاست.. روزها همهان روزها

اما الان میدانم ..برای کسی ارزش دارم ..

 میدانم .. اگر به بد ترین وضع بیفتم .. و یا اگر بد بخت تر از اینی که هستم باشم ..

با یک نگاه آسمانی او همه چیز درست میشود ..

مثل یک تولد .. دوباره زنده میشوم

و در اخر... فقط میخواهم .. نه برای خودم ..

 نه برای او .. برای اینکه شکی که در دلم از مهربان بودن توست .. یقین نشود

نگذار دوباره به من بگویند ..

            او هم به مسافرت رفته ...

با تشکر از همه ما دوستان

 

هادی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 17:49  توسط فرشته مرگ  | 

زندگی فروغ فرخزاد ..........


          بنام خالق زیبایی ها         

زندگی نامه فروغ فرخزاد شاعر نامدار ایران ولی نامی که رو به خاموشی است

حال چه باید کرد  ؟

انجمن شاعران مرده  

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 20:58  توسط فرشته مرگ  |